مخاتب «ط» را طرد میکند تا با «ت» تخطی کند
گزارشی از «مخاتب» گزینهی شعری مجیب مهرداد
جواد خسرو
«مخاتب» تخطی از هنجارها و شالودههای نهادینه شده است، «مخاتب» تخطی از زبان و محتوای سنگ شده است و سرانجام تخطی از ذوقهای متعارف است که راه را برای چیدمان نشانههای نا متعارف باز میکند.
«مخاتب» شالودههای زبانی و معنایی شعر تجربه شده را میشکند و تا اندازهیی به چالش گرفتن زیباییشناسی حاکم بر شعر است، اما این اندازه تخطی و پوستاندازی نمیتواند جدال کینخواهانه در برابر سنتهای دست و پا گیر ادبی باشد، چون برخورداری ما از متن تا آنجا که زبان دگردیسگی را بر نمیتابد، دلهرهگی شاعر از دستبردن و میانهرویهایش در برابر هنجارها نمایانده میشود که چگونه خطر کردن شاعر را کند کرده است.
با این حساب در واکاوی و خوانش «مخاتب» وارد یک پساروایتی میشویم که انتظار آن را نداشتیم و امکان حضور مان تا آخر در متن را از همان آغاز متزلزل مییابیم.
با اندک احتیاط میشود گفت: «مخاتب» خلای معلق میانساز و کارهای شعر مدرن و فرامدرن را پر میکند یا دست کم دوست دارد چونان پاندولی همزمان بر فراز هردو در حرکت باشد.
با این همه یکی را میان پاهایم دارم و دست میکشم در زیر همین پل
به جانداری که در من است
که بی من میخیزد و در دستان من پژمرده است
ص ۵
هیچ زنی نمانده عطر تنش را پیراهنم در گوشهیی دارد
زنی زنی زنی زنی به رقص نیامد که ما به تار چسپیدیم
نیمه شب بود که ساز در شمعی مرد که باد آمد
و هیچ پستانی نداشت مشتهای مان را فشرده
ص ۴۱
من بعید هستم و تبعید
بد نشسته بر دهانم و برای همه حرف میزند
بد همه را میزند بر دهان تلخم
بد مرا میزند حرف خوش
ص ۷۶
گاهی «مخاتب» گریز از صراحت دلنوازیست که در ادبیات ما قرنها مخاطب سهلانگار را بدون چانهزنی با متن، ارضا میکرد و نمیگذاشت که مخاطب چونان حشرهیی در چنگال متنگیر کند، اینک اما مخاطب در رو در رویی با این متن، باید حوصله به خرج دهد تا که بیهوده از چنگ در نرود، چون آنجا که حضور راوی مطلقالعنان به چالش کشیده میشود و خلای تکثر و چندگانهگی پر میشود، پیش انگارههای ذهنی مخاطب از هم میپاشد و مخاطب چارهیی ندارد جز این که با این ناسازوارهگی چانه بزند و گیر دهد.
شعر هایم را بخوان با آن چشمهای گربه و سرخ در سر هر ماده
در سر هر جاده
سنگها و مشتها میزییند و با زبانههای آتش در شباند
در زیر ابروان زنانهات و بلند زمزمهام کن که نترسم دیگر روی لبها
که نیستم
ص ۱۳
از بهار آمدهای
یا با سیاهیهای تنی بودهای ساکت
خدا را نمییابند زیر پیراهن
شیون دارند
سیاهها گروه گروه در پوست
ص ۱۸
انسان با من است بزرگتر از هیکل و تندیس
و هنوز میکشم قرن به قرن
آدم و کلمه را که راه رفتن بداند مسافر راههایی را که دیگران رفتهاند
و منم که باد و باران گم نمیکند
استخوانهای بسیار ریز را
و منم که پنهان نمیتواند
هیچ گودالی و گوری
ساقهایت را که روشناند در سطح و سطرها
و تو را گم نمیکند کسی از هیچگوشهی زمان
صص ۹۶ـ۹۷
از سویی هم «مخاتب» رفتن به فراسوی انگل متنها است یعنی گزارهها در این گزینه توجیه خود را از نیازها و پیش فرضهای ذهنی مخاطب نمیگیرند، اما گاهی این فراروی کند و گاهی هم متوقف میشود چون در روند خوانش خیلی زود در مییابیم که متنها در یک تفاهم از پیش گزیده شده در توجیه منطق خود از پیشانگارههای انبار شده در ذهن مخاطب و واقعیتهای بیرونی و عقلانی مدد میگیرند، در این نوع شعرها که گویا فراروی متوقف شده است حتا منطق گزارهها از باورهای عمومی نیز توجیه شدهاند و متن در این حالت مشروعیت خود را به دست آورده است و از زایش متن نا مشروع که در آغاز آبستن انتظار آن را داشتیم دیگر خبری نیست.
از همین پل گذشتند تانکهای روسی و ملحق میشوند به ماشینهای شهر
کاروانهای جدید که گماند در غبار تجاوز
ص ۳
شب میشود و کوچهها برای من میمانند خالی
و به مردم میاندیشم که وحشتزدهاند که از من جلو زدهاند
رییس جمهور زیر چراغهای روش کاخ گرم است
صص ۳-۴
در امریکا کاخهای سفید
حتا به سیاهان رسید
ما چرا به زمین لرزان بدهیم سلاح مان را و به طالبان کودک
ص ۴۵
چیزی که تمایز «مخاتب» را از متنهای دیگر اندکی درشتتر نشان میدهد دستکشیدن متن از تمامیتخواهی یا ساختار تکمعنایی است، ساختار معنایی که به قول «منصور پویان» مولد دیکتاتوری موروثی متون پارسی است که خوشبختانه «مخاتب» در تقلای آن است تا از صف میراثخوران دورتر بایستد اما گمان نکنیم که این دور ایستادن به معنای بیبهره ماندن کامل از میراث است.
در کل «مخاتب» به نحوی غلبهی تکنیک و تفوق زبان است یعنی در اغلب شعرها تعامدن در یک فرا حرکت زبانی، شباهتهای آوایی بدون کدام الزام کنار هم میآیند بیآن که چشمداشتی به توجیه بيروني یا غیر متنی داشته باشند اما اگر تلقی ما از این تمهید حضور بیمعنایی محض باشد در این صورت ناخواسته دچار اشتباه شدهایم.
به زمین فرستادهاند که تنهای مان را شکنجه کنند تنها
و زمین تن ما بود که شکنجه میکرد تن ما را
و آدمی پیام بر رنجهای تنش بود از جهان
ص۹
و چشمهای که دیگر نمیلغزند به چپ
دیگر چپ نگاه نمیکنند در جادههای راست راستی
ص۱۴
باید آفتاب بتابد از رو
که رو به روی من و روی تو تاریک است
ص ۱۵
پدر به خوابم بیا محبوبم! فرزندم! که دستمالت را در چشمانم تر کردی
رفتی کجا؟ گفته بودی به تخت و خوابت بر میگردم و به خوابم روی تخت
بر گرد که بخوابم روی تختی که یک نفر را خواب نمیگذارد
ص ۶۰
با این همه شاعر «مخاتب» نتوانسته به ایجاد نحوی جدیدی که منجر به تجربههای زبانی تازه شود دست بزند؛ اما این یادکرد نباید به معنای نادیدهانگاشتن رویکردهای زبانی و تکنیکهای تازهیی که در سراسر کتاب به چشم میخورد تلقی شود.
به یک اعتبار «مخاتب» در صدد آن است که متن محوری را با معنا محوری این همان کند تا اندازهیی که متنیت اثر در این گیر و دار آسیب نبیند و معنا در حالت تعلیق در آید؛ اما گاهی برآیند این همانی منجر به آسیبدیدهگی متنیت میشود.
سربازها را
به شهر میفرستند تفنگ به دست
سربازان ناگهان میبینند
مادران شان را روی خیابان
ص۶
اشکهایم را ببوس و در کنار پرچمی که بلند کردهام با ایست
و بیندیش به صبحی که همه بیدار میشویم
در بسترهای آفتابی شهری که فرسنگها دور است از دیکتاتور
ص ۱۲
تنها خون ماست که از هیچکس چیزی نمیگوید
زیر چرخ ماشینهای اعضای کابینه بیصدا جریان دارد
و در راه کاخ ریاست جمهوری
زیر آفتاب سوزان میخشکد
ص ۶۴
در بستر این آسیب میتوان برای هر دالی بدون کلنجار رفتن، خیلی راحت مصداقهای بیرونی را جست و جو کرد.
این مصداقهای عینی که گاهی فرامرزی نیز میشوند فرایند بازی دالها را در برابر قطعیت و پافشاری مدلول کم رنگ میسازد و گراف برتری تکنیک و زبان را پایین میآورد و همچنان از تعویق و تأخیر معنا پرهیز میکند.
این اتفاق در حالی اتفاق میافتد که شاعر با محدودیتهای زبانی که عامل دستوری دارند کنار میآید و از جدال و رویارویی با کلیشههای زبانی طفره میرود و متن را بدون جلایش و درگیر شدن با تردستیها و بازیهای زبانی به خورد مخاطب میدهد، این جاست که زبان دیگر مغلوب فونولوژی و فونوتیک نیست و از ساختارهای آوایی مشابه نمیتوان چیزی یافت.
کی میتوان فرمان ایست داد
دریای مذاب را در کوچهها
وقتی از دلهای تنگ زمین میآید بیرون
ص ۶
آنها به پرل هاربر طیاره فرستاده بودند که… رسیدهایم
مهاجران ما در مرزهای ایران
هنوز به جایی نرسیدهاند
ما در جنگ دوم جهان هم بیطرف ماندیم
ص ۳۰
(او با ما دستان زنش را به دلخواه میگیرد در دستان سیاه تاریخ و لبخند میزند؛
طالبان برای زنانی میجنگند که از برقعها ناپدید شدهاند)
ص ۴۵
افت کمرنگی «مخاتب» به باورمن که تأکید بر آن الزامی نیست این است که در آفرینش یا باز آفرینی گزارهها نقش کمتری برای مخاطب داده میشود که در اثر این فرایند، کنش مخاطب در برابر متن کمرنگ و نقشی منفعلتری برایش واگذار میشود.
با این حال اگر تقلای برخی شاعران پسا هشتادی مان را برای رسیدن به یک جهان ادبی متفاوت، ارزیابی کنیم، «مخاتب» را بدون تردید برای رسیدن به این جهان، کوششی ارزشمندی خواهیم یافت.
